پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
72
پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )
بن عباس بن عبدالمطلب بود ؛ و نسل آن بزرگوار از طريق عبيداللَّه امتداد يافت . « 1 » نخستين مأموريت حضرت عباس عليه السلام در واقعهء كربلا عصر روز نهم انجام شد كه به فرمان برادر به نزد دشمنان رفت و از آنان خواست كه شب را به آنان مهلت دهند تا با خداوند به راز و نياز بپردازند . « 2 » در همين هنگام كزمان ، غلام عبداللَّه بن ابىمحل « 3 » اماننامهاى را كه شمر و عبداللَّه ابن ابىالمحل از ابنزياد گرفته بودند براى او و برادرانش آورد . هنگامى كه چشم فرزندان امُّالبنين به اماننامه افتاد گفتند : سلام ما را به دايىمان برسان و بگو ما نيازى به امان شما نداريم ، امان خدا از امان زاده سميّه بهتر است . « 4 » بنابه روايتى شمر - كه خود نيز از قبيلهء بنىكلاب بود - پشت خيمهها آمد و بانگ برآورد كجايند خواهرزادگانم ؟ ! فرزندان على عليه السلام او را جواب ندادند . امام عليه السلام فرمود : او را پاسخ دهيد ، هر چند فاسق باشد . « 5 » عباس و جعفر و عثمان بيرون شدند و پرسيدند تو را چه شده است ؟ و چه مىخواهى ؟ گفت : اى خواهرزادگانم ، سوى من آييد ، چون در امان هستيد و خويش را با حسين به كشتن مدهيد ! « 6 » آنان او را ناسزا داده گفتند : خداى لعنت كند تو و اماننامهات را ! آيا چون دايى ما هستى ما را امان مىدهى ؟ ! ولى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در امان نباشد ؟ آيا به ما فرمان مىدهى از ملعون و ملعون زادهها اطاعت كنيم ؟ شمر خشمگين گشت و از آنجا دور شد . « 7 »
--> ( 1 ) . المجدى ، ص 231 . ( 2 ) . كامل ابن اثير ، ج 4 ، ص 56 . ( 3 ) . عبداللَّه بن ابى محل ، برادرزادهء امالبنين مادر حضرت ابوالفضل است ، در اين صورت دائىزادهء ابوالفضل مىشود . ( 4 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 415 ، دارالمعارف . ( 5 ) . ابصارالعين ، ص 58 ، مركز الدراسات الاسلامية لحرس الثورة . ( 6 ) . الملهوف ، ص 149 . ( 7 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 416 ، دارالمعارف ؛ بنا به نقلى ديگر آنگاه كه ابوالفضل عليه السلام پاسخ شمر را گفت ، زهير بن قين نزد وى آمد و گفت : هنگامى كه پدرت اميرالمؤمنين عليه السلام از عقيل خواستار زنى از تبار دليرمردان نامآور شد ، براى آن بود كه فرزندى دلير و قهرمان آورد تا در كربلا حسين را يارى نمايد . هر آينه پدرت براى چنين روزى تو را ذخيره نموده بود . مبادا روى برتابى و از يارى خواهرانت و حسين باز ايستى ! ابوالفضل خشمگين گشت و سوگند خورد و گفت كارى كنم كه هرگز نديده باشى ( كبريت احمر ، ص 386 ) .